اين يک شعر نيست

نوشته شده در 20/12/1386 - 19:42 توسط سهیل در موضوع ادبی و هنری

در اعماق دلم
همه بر هم تپیده اند
قلبهای سنگ
بلورهای احساس
قداست لبخند
بی ایمانی شهوت
در اعماق دلم
هنوز که هنوز می خواند
آن پرنده کوچک زخمی
برای آسمانی آبی
که دریغ شد
در اعماق دلم
هنوز به چاههایی می توان رسید
که دیگر نه به عمق می اندیشند
نه به حادثه ای که قسمتشان کند کس یا لحظه ای
آنها به فراموشی دل داده اند
در اعماق دلم
هیولا ها و کودکان
از ترسی مشترک
هنوز که هنوز گریزانند
در اعماق دلم
خدا هست
شیطان هست
ستاره هست
آسمان هست
و سطلها سطل زباله که به ساعتی از شب خوکرده اند
در اعماق دلم
به تمام آینه ها شک می کنم
به تاجهایی که بر سرم لق می زند می خندم
و به تمامی زخمهایم نمک می پاشم
زیرا که بر آنجا من نیز چون همه می دانم که سالها سال پیش مرده ام
------------------------
آینه این رو زگار چنان کریه و منفور گشته است که وقتی بر آن خویش را می نگرم هیچ نمی یابم جز کرمهایی که بر تکه ای گوشت فاسد می لو لند .
کرمهایی که عمیق و با احساس گوشت را می بلعند.
و آغوش عاشقانه گوشت که چنان راه بر این چپاول گشوده است که کس را سراغ بر بوی تعفن نمی گیرد.
دیشب در تهی ترین کوچه عالم پدری را دیدم که برای قوت فرزندانش اعضایش را می فروخت.
زنی قلبش را در دست می فشرد و دلالی احشامش را به متر اندازه می گرفت و پیر مردی منحوس در حالی که هنوز خون گرم چشم مرد از دستانش فرو می ریخت به زور چشم را در حدقه خالی چشمان خویش جا می انداخت.
مرد ولی هنوز در رمانتیسم کور کننده خویش چندان غرق بود که لبهایش را به گونه یک بوسه بر گونه خردسالی دستفروش مجانی جا گذاشت و از خیر پولش گذشت.
در میدانچه خدا و شیطان و اهریمن هر سه با نگاه بر انسانها که چه سرد می گذشتند فغان می کردند ،آن یک بر اشک آن یک بر خنده هایی مرضی و آن یک بر سکوت.
یکی از آن سه گفت قرارمون این نبود آن دیگر گفت نه اصلا قرارمون این نبود و دیگری در حالیکه به افقی گنگ چشم دوخته بود گفت چه می شود کرد حال که شده است .
دخترکی خرد به نزدیکشان آمد و سه بار گفت آقاآدامس می خرید و چشم در چشمانشان دوخت.
سکوت و سکوت
آن سه بر چه می اندیشند ؟نمی دانم
دخترک اما در فکر که آیا این سه زبانش را نمی فهمند؟ یا آدامس را ؟یا خریدن؟.
در این زمستان هوا سرد بود سرد.تمامی ملحفه ها را سوزاندم باز سرد بود سرد.در و پنجره هارا سوزاندم ،باز سرد بود سرد. کتابهایم را سوزاندم ،اوراق شناسایی، مدارکم، تمامی خاطرات گذشته، تمامی عواطف کنون و آمال فردا ،ولی باز هوا سرد بود سرد. برای همین خود را سوزاندن کمی حالم جا آمد.
یک هفته بعد که هوا به حالت عادی در آمد .دوباره از نو شروع کردم و همه چیز را از نو ساختم و خریدم، خاطرات گذشته، درو پنجره، احساس، اوراق شناسایی، کتابها .
جای یک چیز خالی بود ،خودم، به هر کجا سر زدم چیزی شبیه من نبود، فهمیدم تنها راهش این است که دوباره خود را بیافرینم .
تنها چیزی که از من باقی بود چند تکه زغال از استخوانهای سوخته ام بود. برش داشتم و خودم ،احساسم و عواطف و آمالم را به صورت شکلهایی بر هر جا ،در و دیوار و کتاب و.. ،کشیدم
همه به این اشکال می خندیدند ،اول ناراحت شدم چرا می خندند؟بعد به یادم آمد که قبلا هم همه به من می خندیدند .
حال از احساس غرور لبریز شدم، که چه هنرمندانه شبیه خود را بازآفریده ام.




ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.