هی بخند
رامونا
به من وخيال بر باد رفته ام
دستانم
پوچ شده است
پيش بهار
وقتی پاييز بيايد
شاتوتِ پيرِ کوچه هم
به خواب
فصلهای
مرد
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
از خدا خواهم ، در بَر گیرمش
سر نَهَم لحظه ای ، بَر سینه اش
من شدم رسوای عالم ، ای فلک
او شده معبودِ من ، من بنده اش
او چو شمع و من شدم پروانه اش
او چو دريا و منم چون قايقش
من نخواهم که رود از دست من
پس چو آهويي دوانم ، در پي اش
عمر خود را من فدایش میکنم
دیدگان را ، خاکِ پایش میکنم
روز و شب هر لحظه یادش میکنم
قلب خود را من به نامش میکنم
شوق هر امروز و فرداي من است
او همان روياي ، روياي !!! من است
دوستش دارم ، با ياد او من زنده ام
هرچه من گويم در وصفش كم است
---
؟؟
این شعر را خواندند (اعضا)
علی محمدی (14/10/1387),سعيد بهروزنيا (14/10/1387),سکینه کاشانی(شبنم) (14/10/1387),فرزانه فاضل(رها) (14/10/1387),(شهرزاد) واحدي (4/11/1387),













