هی بخند
رامونا
به من وخيال بر باد رفته ام
دستانم
پوچ شده است
پيش بهار
وقتی پاييز بيايد
شاتوتِ پيرِ کوچه هم
به خواب
فصلهای
مرد
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
بانوي من
ظلمت و تاريكيه روياهايم را
تن سپيده تو ، ماه مي شود
آن اندام سفيد
آن زلف بلند و سياه
لحظه اي كه تن لخت و عريانت
در آغوشم آرام ميگرفت
بوسه كنان بر هر گوشه از آن دنياي زيبا مي تاختم
و من
يكه تاز آن دشت پاك بودم
بانوي من
آن شب هنگام
آواز بي بديل دريا
در آلاچيق تنهاييه كوچكمان
يادت هست ؟!!
بانوي من
لحظه هاي ناب و بدون بازگشت ، قدم زنان به روي تنها شاهدان عشقمان يادت هست ؟
آن تختِ سنگهاي پير لبِ دريا هنوز گواه عشقه " ما " هستند .
مرا ببخش
اگر با اشكهاي خود ، مهر ميزنم بر نوشته هايم
دلم مانند درياي ناآرام
هر لحظه ميزند خود را بر سنگهاي سختِ ساحل
بانوي پاكه من
خاطراتم را به خاطر بياور
---
؟؟
این شعر را خواندند (اعضا)
! (16/8/1387),ØØ³ÛŒÙ† ظهرابی (16/8/1387),سکینه کاشانی(شبنم) (16/8/1387),














