هی بخند
رامونا
به من وخيال بر باد رفته ام
دستانم
پوچ شده است
پيش بهار
وقتی پاييز بيايد
شاتوتِ پيرِ کوچه هم
به خواب
فصلهای
مرد
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
مادر اینجا سرد است
مادر اینجا درد است
مادر اینجا یک چیزی
مثه زخم بر تن من می بارد
بی خودی می گریم
بی خودی می خندم
بی خودی در پی خویش می گردم
را حتی نیست در اینجای کثیف
حرمتی هیچ ندارد دل من
دل داغدار و دل دردمندم
حرمتی هیچ ندارد قدمم
قدمی رفته به باد
قدمی رفته به هرز
قدمی رفته ز دست
راه گم کرده به اجبار هزار دوز و کلک
راه گم کرده به اجبار نیاز های سخیف
راه گم کرده به دنبال نظر های کسانی دیگر
باورت هست مادر
قصه من یک طنز است
یک طنز حقیر
یک طنز ز یک لحظه بعد از تو نا چیز
یک طنز که با زجه من دیگران می خندند
آه خدایا مادر
بی خدا می گریم
با خدا می گریم
زیر هر سایه که من می ایستم
بر سرم آوار است
دل به هر نا کس و کس که دادم
دل من رفته زدست
دست مانده هنوز در حسرت دل
دل هنوز پایمال کسانی نا مرد










