0

دلم گرفته است

شکل قلم:F
اندازه قلم:  A A  
چیدمان:
رنگ قلم:                      
پس زمینه:                    

دلم گرفته است برای تمامی لحظات کهنه مردن
برای یکجرعه سر کشیدن سیاهیی ظلمات
برای کینه و نفرت همراه با خنجری در دست
برای شعله شدن در میان خرمن مردمی ابله
دلم گرفته است برای صدای جغد های شوم شبهایم
که در میان ویرانه های این دلم به درد می خواندند
چرا دگر مرا شهامت یک فریاد نمی باشد
چرا به آنکه مرا ننگ می دهد با حضور خود،می خندم
نوای این تپشهای مضحک دلم تهوع آورم گشته
چنین نیاز مضحک نفسهای من به همدیگر،عذاب می دهد مرا
کجاست نعره های مردانه در میانِ دردو غلظتِ خون
کجاست زخمهایی که در تن من به ناله و عجزهای من می خندید
دلم گرفته است به این مسلخ ِحرف و حدیثهای از سر عجز
دلم گرفته است برای گرگهایی که در غروب من همه به زنجیرند
چه کس مرا زخاک وحشی کویر به این گلخانه کرد دربند
چه کس به خنجرش زهر بی حرمتی به خویش کشید و به گردۀ من زد

امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپي  اضافه کردن به ليست Favorites  دعوت از يک دوست براي ديدن اين صفحه  فرستادن اين شعر با نامه  گذاشتن اين شعر در وبلاگ يا سايت خودتان  لينک ثابت اين شعر  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



ارسال نظر

نام کاربري: کلمه رمز:
نام شما: ايميل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای شاعر ارسال شود.
  مشخصات شما در اين دستگاه ذخيره شود.