هی بخند
رامونا
به من وخيال بر باد رفته ام
دستانم
پوچ شده است
پيش بهار
وقتی پاييز بيايد
شاتوتِ پيرِ کوچه هم
به خواب
فصلهای
مرد
اندازه قلم: A A
چیدمان:
رنگ قلم:
پس زمینه:
دلم گرفته است برای تمامی لحظات کهنه مردن
برای یکجرعه سر کشیدن سیاهیی ظلمات
برای کینه و نفرت همراه با خنجری در دست
برای شعله شدن در میان خرمن مردمی ابله
دلم گرفته است برای صدای جغد های شوم شبهایم
که در میان ویرانه های این دلم به درد می خواندند
چرا دگر مرا شهامت یک فریاد نمی باشد
چرا به آنکه مرا ننگ می دهد با حضور خود،می خندم
نوای این تپشهای مضحک دلم تهوع آورم گشته
چنین نیاز مضحک نفسهای من به همدیگر،عذاب می دهد مرا
کجاست نعره های مردانه در میانِ دردو غلظتِ خون
کجاست زخمهایی که در تن من به ناله و عجزهای من می خندید
دلم گرفته است به این مسلخ ِحرف و حدیثهای از سر عجز
دلم گرفته است برای گرگهایی که در غروب من همه به زنجیرند
چه کس مرا زخاک وحشی کویر به این گلخانه کرد دربند
چه کس به خنجرش زهر بی حرمتی به خویش کشید و به گردۀ من زد










